فال
زمان از صفحه ی ساعت گریخت،
عقربه ها دیگر یارای در بند کشیدن لحظه ها را ندارند،
فضا پر از جاودانگیست،
ابرهای عشق و صمیمیت در راهند ،
چشمه های امید تشنه اند،
بارانی از غزل ،
قطراتی از جنس بیت ،
حافظ درهای بسته را می گشاید ،
رازهای نهفته در دلتنگی و انتظار ،
روزنی به سوی امید و آینده ،
ابیات زلال و پاک روان شدند ،
کلمات آرام و متین ، بر دلها بوسه میزنند ،
تا جان یابند ،
حافظ سخن میگوید :
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه ی آن سرو چمان ما را بس
یار با ماست چه حا جت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس